محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3141

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بردند . بكريان كه سرشان اشيم بن شقيق بود برآشفتند و گفتند : « برويم . » گفت : « يكى را مىفرستيم اگر حق ما را ندادند سوى آنها مىرويم . » اما بكريان اين را نپذيرفتند و پيش مالك بن مسمع رفتند كه پيش از آن ، جلوتر از اشيم سالار قوم بوده بود . اشيم از وقتى كه پيش يزيد بن معاويه رفته بود سالارى را به دست آورده بود كه يزيد به عبيد الله بن زياد نوشت : « اشيم را به سالارى پس آريد ، اما مردم نهازم يعنى بنى قيس بن ثعلبه و هم پيمانانشان و غيره و نيز شيع - اللات و هم پيمانانشان عجل ، مخالفت كردند و اين طوايف در مقابل آل ذهل بن شيبان و هم پيمانانشان يشكر ، و نيز ذهل بن ثعلبه و هم پيمانانشان ضبيعة بن ربيعه ، چهار قبيله در مقابل چهار قبيله شدند كه در جاهليت نيز بدويان چنين پيمانى داشته بودند از جمله قبائل بكرد ، حنيفه ، در ايام جاهليت به اين پيمان نه پيوسته بود كه آنها مردم آبادىنشين بودند و با عجل قبيلهء برادرشان به اسلام گرويدند كه عنوان لهزمه گرفتند يعنى مختلط . دربارهء سالارى اشيم به حكم عمران بن عصام عنزى از بنى هميم رضايت دادند كه سالارى را به اشيم داد . و چون اين فتنه رخ داد بكريان ، مالك بن مسمع را حقير گرفتند . او نيز بكوشيد و جماعت فراهم كرد و آماده شد و از قبيلهء ازد خواست كه پيمانى را كه پيش از آن به سال جماعت بر ضد يزيد داشته بودند تجديد كنند . گويد : عبيد الله كه در خانهء مسعود بود از اختلاف ميان بكر و تميم خبر يافت و به مسعود گفت : « مالك را ببين و پيمان اول را تجديد كن . » مسعود او را بديد اما پذيرفته نشد و تنى چند از آنها از اين كار امتناع كردند . عبيد الله برادرش عبد الله را با مسعود فرستاد و مال بسيار داد و بيشتر از دويست هزار درم در اين كار خرج كرد تا با آنها بيعت كردند . عبيد الله به برادر خويش گفت : « از اين قوم براى يمنيان پيمان بگير . » پس پيمان را تجديد كردند ، جز آن دو مكتوب كه به سال جماعت در ميانه نوشته شده بود مكتوبى نوشتند و مكتوبى پيش مسعود ابن عمرو نهادند .